چقدر منحرف هستید؟؟؟

به عکس زیر دقت کنید چه میبینید؟؟

وقتی تصمیمتون رو گرفتید، توضیح رو مطالعه کنید.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


.لابد 2 نفر رو در حال عشقبازی دیدید؟!
جالبه بدونید که تحقیقات نشون داده که بچه ها به هیچ عنوان اون 2 نفر رو که شما دیدید پیدا نمی کنن چون اونا هیچ تجربه مشابهی رو نداشتن.

بچه ها در عکس بالا 9 دلفین کوچیک و بزرگ رو دیدن. پس اینجا به شما ثابت شد که خیلی هم آدم بی گناهی نیستی.
اما اگر در 6 ثانیه نتونستی دلفین ها رو تشخیص بدی مخت بد جوری داغونه و احتیاج به کمک داری!


.


کی میگه مردا بچه داری بلد نیستن؟؟(عکس)

کی میگه مردا بچه داری بلد نیستن؟! ( تصویری) www.taknaz.ir

ادامه نوشته

افسوس

امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا شه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجبیه،دنیای ما.یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمیشناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.ژاله و منصور ۸سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند. آنها همسایه دیوار به دیوار هم بودن ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله ،پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده و بعد هم اونا رفتن به شهر خودشون.بعد از رفتن اونا منصور چند ماه افسرده شد.منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.دوسه روز بود که داشت برف سنگینی میبارید .منصور کنار پنجره ی دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه میکرد.منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه میکرد یک آن خشکش زد.ژاله داشت وارد دانشگاه میشد.منصور زود خودشو به در ورودی رسوند و ژاله وارد نشده بهش سلام کرد .ژاله با دیدن منصور با صدای بلندی گفت:خدای من!!منصور خودتی؟

بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد .منصور سکوت رو شکست و گفت:ورودی جدیدی؟؟ژاله هم سرشو به علامت تایید تکان داد.منصور و ژاله بعد از ۷سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشان بود بیدار شد.از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند اونا همدیگر رو دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ،عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا میداشت.

منصور دانشگاه رو تموم میکرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمیتونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تموم شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون و چرا قبول کرد.طی ۵ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردن.یه زندگی رویایی که همه حسرتشو میخوردن ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی ای دو عاشق را نداشت ..............

در یک روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستان های مختلفی برد ولی همه دکترا از درمانش عاجز بودن....بیماری ژاله ناشناخته بود .اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد .منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان اونجا هم نتونستن کاری بکنن.بعد از اون ماجرا منصور سعی میکرد تمام وقت آزادشو برای ژاله بذاره ساعتها براش حرف میزد براش کتاب میخوند و....

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور میکرد.منصور ابتدا با این افکار میجنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر و خواهر منصور آتیش بیار  معرکه بودن و منصور رو برای طلاق تحریک میکردن.منصور دیگه زیاد با ژاله نمیجوشید و بعد از اومدن از سرکار یه راست میرفت اتاقش.حتی گاهی میشد که دوسه روز با ژاله حرف نمیزد .یک شب که منصور و ژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من ومن کردن به ژاله گفت:ببین ژاله میخوام یه چیزی بهت بگم.ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد تا منصور حرفشو بزنه .منصور گفت:من دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتر بگم میخوام طلاقت بدم و مهریتم..........در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتر بودن که روزی در اونجا با هم محرم شده بودن.منصور و ژاله به دفتر طلاق و ازدواج رفتن و بعد از مدتی پایین اومدن و در حالی که رسما از هم جدا شده بودن منصوربه درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد  به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه خونه ی مادرش . ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرد و گفت:لازم نکرده .خودم میرم .بعد عصای نابینا ها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد.ژاله هم میدید هم حرف میزد .منصور گیج بود نمیدونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده؟؟؟منصور با فریاد گفت:من عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی؟؟بعد با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.وقتی به مطب دکتر رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه ی دکترو گرفت و گفت:مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم؟؟دکتر در حالی که تلاش میکرد یقشو از دست منصور رها کنه قضیه رو جویا شد . وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون دادو گفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد .همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود.منصور گفت:پس چرا به من چیزی نگفت؟؟دکتر گفت:اون میخواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه.منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت.....

فردا روز تولدش بود.......                                        

جمله های بسیار عالی از آدم های کاملا معمولی

 

همیشه ظرفیت ها رو بسنجین: شوخی ای نکنین که مجبور باشین یه «ای بابا! شوخی کردم» به آخرش اضافه کنین!

*آدمایی که سا کت سوار تاکسی میشن تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه می کنن، آخرشم، بدون هیچ حرفی، کرایه رو میدن و میرن آدمای خسته و دلتنگی هستن سر به سرشون نذارین...

*کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که وقتی در ترشی یا مربا باز نمی شه، بگیرمش زیر آب گرم!

*دلگیر نشو از آدما، نیش زدن طبیعت شونه! سال هاست که به هوای بارانی می گویند: خراب...

*به کسانی که به شما حسودی می کنند احترام بگذارید! زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنان هستید.

*همه ما دست خدا یه بلوتوثی داریم. بترس از اون روزی که خدا بلوتوث تو رو پخش کنه... (دیالوگ به یادماندنی صمد / حمید لولایی)

*اعصاب چیست؟ چیزیست که هیچ کس ندارد ولی توقع دارند که تو داشته باشی!

*توقع چیست؟ چیزیست که همه دارند و تو نباید داشته باشی!!!

*تاحالا دقت کردین!؟ شانس یه بار در خونه آدمو می زنه. بدشانسی دستش رو از روی زنگ برنمیداره. بدبختی هم که کلا کلید داره...

*بعضی ها شانس در خونه شون رو نمیزنه، لعنتی درست میزنه وسط پیشونی شون!

*اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید، «مادر» است.

*ما ایرانی ها دروغ گفتن را از اول صبح با جمله «پاشو لنگ ظهر» آغاز می کنیم.

*درس خوندن دو حالت داره:

1- درسای سختو که نمیشه خوند

2- درسای آسون که ارزش خوندن نداره

*تا حالا دقت کردین چقدر حرص آوره که سر غذا دقیقا اون چیزی رو برمیدارن که کلی توی ذهنت واسش نقشه کشیده بودی.
 

قانون جذب

قانون جذب یک قانون انتزاعی است و به طور خلاصه بیان می‌کند که هر آنچه در ذهن انسان تصور شود اعم از خوب یا بد، زشت یا زیبا در دنیای واقعی نمود خواهد یافت. سرعت و شدت به واقعیت پیوستن این تصویر ذهنی به شدت تمرکز روی آن موضوع و وضوح تصویر آن در ذهن بستگی دارد. در واقع خواسته‌هایی که تصور می‌شوند باید به گونه‌ای باشند که بتوان آنها را در ذهن حس و باور نمود. قانون جذب می‌گوید هر چه فکر کنی همان می‌شود.طبق این قانون، که در کتاب‌های مقدس ادیان مختلف نیز (البته نه تحت عنوان همین نام) در مورد آن ذکر شده: هنگامی که انسان آرزوی چیزی را دارد، سراسر کیهان همدست می‌شود تا بتواند این آرزو را تحقق بخشد

باب دویل :اندازه، هیچ مفهومی برای عالم هستی ندارد. از نظر علمی، جذب کردن چیزی بزرگ با دریافت کردن چیزی کوچک هیچ تفاوتی ندارد. عالم هستی بدون کمترین تلاشی تمامی کارها را انجام می‌دهد. چمن‌ها برای رشد به تلاشی نیاز ندارند. بلکه این طرح عظیم و خارقالعادهٔ عالم هستی ست. همه چیز به این بستگی دارد که در ذهن ما چه می‌گذرد. تفکر ما به گونه یی ست که برای کاری بزرگ زمانی زیاد و برای کاری کوچک زمان محدود در نظر می‌گیریم. اینها قوانین ما هستند که بدین شکل تعریفشان می‌کنیم. زمان واندازه هیچ مفهومی برای عالم هستی ندارد. به دست اوردن یک دلار هیچ تفاوتی با کسب یک میلیون دلار ندارد. جریان واحدی در کار است. از انجایی که ما یک میلیون دلار را زیاد و یک دلار را کم می‌دانید، یک میلیون دلار دیر تر و یک دلار بسیار زودتر به دست ما می‌رسد. فیلم راز از اقتباس از کتاب واس واتلس به نام علم ثروتمند شدن ساخته شده‌است.

قانون جذب چگونه کار می کند

در واقع قانون جذب یک قانون ثانوی است و قانون اصلی قانون ارتعاش است.به این صورت که هر چیزی که از انرژی ساخته شده باشد (البته به گفته فیزیکدانان بخش عظیمی از هستی را جسم تاریک تشکیل داده است که ماهیت آن هنوز مشخص نیست) مشابه خود را جذب می کند.هر چیزی در این دنیا دارای فرکانس مختص به خود است و وقتی انسان در مورد چیزهای مختلف اعم از پول، روابط خوب، سلامتی، فقر، روابط نابسمان، بیماری... تمرکز می کند همان ها را نیز جذب می کند و این از طریق ذهن و احساسات انسان امکان پذیر است.

روند استفاده از قانون جذب

به طور کلی روند قانون جذب از سه مر حله تشکیل می شود.

  • تجسم:برای تجسم انسان باید از ذهن خود استفاده کند.مجسم کردن خواسته، که الان از آن اوست و با آن کاری انجام می دهد و از داشتن آن لذت می برد، انگار همین حالا خواسته اش را دریافت کرده است.
  • احساس:همراه با تجسم انسان باید احساس فوق العاده ای در مورد خواسته اش داشته باشد، یک نوع احساس شور و شوق همراه با لذت(عشق)که تمام اینها توسط ذهن انسان امکان پذیر است.بدین ترتیب انسان فرکانس ارتعاشی ایجاد می کند که خواسته خود را مانند آهنربا جذب می نماید.
  • دریافت:بدین ترتیب قانون جذب از طریق نیرویی طبیعی، مرئی و نامرئی کار می کند تا انسان را از طریق شرایط و رویداد ها به خواسته اش برساند.

 

انشا با موضوع اینترنت

موضوع انشا: اینترنت چیست؟

بانام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم. معلم به ما گفت در مورد اینترنت بنویسیم. من از اینترنت خیلی سرم می شود و در خانه مان اینترنت پرسرعت داریم.

اینترنت کاربرد های بسیار بسیار بسیار فراوانی دارد. مامان ,بابا, برادر و خواهر من از اینترنت خیلی استفاده می کنند. هر وقت برادرم پای اینترنت می نشیند همه اش مواظب است کسی به کامپیوتر نزدیک نشود و خیلی خیلی به حریم خصوصی اعتقاد دارد. هیچ وقت به من یاد نمی دهد که چه کار می کند، می گوید بزرگ می شوی یاد می گیری.

خواهرم همه اش به سایت های مختلف سر می زند و موقعی که پشت کامپیوتر می نشیند که تحقیقات دانشگاهی اش را انجام دهد یه حرف هایی می زند که نمی شود در انشا نوشت اما همه اش به سرعت اینترنت مربوط می شود.

ما اینترنت پرسرعت داریم ولی هر وقت می خواهم به سایت باشگاه مورد علاقه ام سربزنم باید مدتها صبر کنم، آخر پشت سر هم پیغام خطا می دهد برادرم می گوید مربوط به سرعت است و با چراغ نفتی کار می کند.

من نمی دانم حالا که برق آمده چرا کاری نمی کنند اینترنت هم برقی شود.

خواهرم می گوید کابل با کشتی قطع شده و دارند تعمیر می کنند. کاش این کشتی ها می فهمیدند ما کار داریم قبض آب،برق، گاز تلفن و ... باید اینترنتی پرداخت شود. دانشگاه ها اینترنتی ثبت نام می کنند و تازگی هر کاری می خواهی بکنی می گن از طریق سایتمان اقدام کنید، اما نمی شود.

پدرم می گوید همه تقصیر ها به گردن اینترنت ملی است و اگر راه بیفتد فاتحه اینترنت خوانده است. من نمی دانم اینترنت ملی یعنی چه اما می دانم مردن چیز بدی است خدا کند اینترنت نمیرد وگرنه من دیگرنمی توانم بازی کنم و عکس ببینم.

این بود انشای من.

لحظات خاطره انگیز دانش آموزان

شبنم:درس علوم داشتیم و معلم در مورد طریقه به وجود آمدن شبنم توضیح میداد و من هم مثل میشه مجله ای بازکرده و سرکلاس مشغول خواندن آن بودم.جالب اینکه مطلبی که میخواندم سرگذشت دختری به نام شبنم بود.در داستان غرق شده بودم که دستی مجله را از جلویم قاپید و هنگامی که سرم را بلند کردم قیافه عصبانی معلم را  بالای سرم دیدم که میگفت:توضیح به ببینم شبنم چیست؟؟؟ومن به تصور اینکه در مورد مجله صحبت میکند با دستپاچگی گفتم:آقا شبنم زن همایون بود که.......  ناگهان کلاس از صدای خنده منفجر شد و من تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم

هشدار:پیام نمای تلوزیون را آورده بودم و مشغول خواندن درمورد هشدارهای پلیس ۱۱۰بودم .در بخشی نوشته بود:زمانی که در خانه تنها هستید به کسی نگویید درخانه کسی نیست.هنوز جمله را تمام نکرده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد.خیلی هول شده بودم و در فکر آن بودم که چه بگویم .به هر حال آیفون را برداشتم و گفتم:هم من هستم هم پدرم خانه است !!ناگهان پدر را شناختم که فریاد میزد:دختر مگه عقلت رو از دست دادی؟؟در رو باز کن!بعد از توضیح ماجرا برای پدر کلی باهم خندیدیم

خواب عمیق:آن روز استاد رو به بچه ها کرد و گفت:برای شروع درس جدید باید نقشه هایی را روی تخته بکشم و شما در این فاصله مشغول مرور درس باشید تا من کارم تمام بشود.کار استاد بیشتر از ۴۰دقیقه طول کشید .شاگرد بغل دستی ام در این فاصله به خواب عمیقی رفته بود .زمانی که استاد گفت:بچه ها توجه کنید.دوستم را بیدار کردم و برای اینکه خواب از سرش بپرد به شوخی به او گفتم: استاد از تو خواست بروی و تخته را پاک کنی.او که استاد را متوجه خود دید بلافاصله از جای خود بلند شد و به پای تخته رفت و بقیه ماجرا را خودتان حدس بزنید

این مطلبا رو از کتابی به نام لحظات خاطره انگیز دانش آموزان نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

عشق کور است  دیوانگی همواره کنار اوست(داستان)

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند.خسته و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم،مثلا قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم میگذارم.....من چشم میگذارم.......

و از آنجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن:یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شودند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت:به زیر سنگی میروم اما به ته دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتادونه....هشتاد....همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم ،پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می  رسید .نود و پنج.....نودوشش....نودوهفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید،عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:دارم میام...دارم میام....

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق

او از یافتن عشق نا امید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه میکرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را  از درخت کند و باشدت هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره،تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمدو با دست هایش صورت خو را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و نمیتوانست جایی را ببیند......او کور شده بود.

دیوانگی گفت:من چه کردم ،من چه کردم ،چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟؟

عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی،راهنمای من شو.

و این گونه شد که از آن به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره کنار اوست

داستان کوتاه عاشقانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..

دنیا و این همه زیبایی!!

خیابان عوض شده بودونوازنده نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد.نئون ها در ویترین مغازه دیگر کسالت بار نبودند و...

مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت خیابان نمی توانست این قدر تغییر کند.نگاهش را داد به تابلوی خیابان.اما دید اسم خیابان همان است که بود.به فکر فرو رفت.....دنیا و این همه زیبایی!!باورش نمیشد.

مرد عاشق شده بود و نمی دانست!!!

داستان کوتاه و جالب

 

ادامه نوشته

گفت و گوی جالب یک کودک با خدا

خدای عزیز!
به جای این که بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
 


خدای عزیز!
شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
 


ادامه نوشته

کاربردهای مختلف " مردن " در فرهنگ ما !

برو بمیر : برو گمشو !

بمیرم برات : خیلی دلم برایت می سوزد !

می میرم برات : عاشقتم !

می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟


مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟

نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !

مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !

مرده : بی حال !

مردنی : نحیف و لاغر !

مردم : خسته شدم!
من بمیرم ؟ : راست می گویی

تفاوت دخترا و پسرا در زمین خوردن

پسر درحال دویدن:

زااااارت (صدای زمین خوردن)

رفیق پسر: اوه اوه ؟؟؟؟؟؟؟؟چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی !!!، پاشو ؟؟؟؟! (شپلخخخخخ صدای پس گردنی)
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!

یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!

دختر در حال راه رفتن:

دوفففففسک(زمین خوردن به دلیل داشتن نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)

رفیق دختر:آخ جیگرم خوبی؟؟فدات شم! الهی بمیرم!چی شدی تو یهو؟؟واااااای...

یک رهگذر:دخترم خوبی؟؟فشارت افتاده؟میخوای برسونمت دکتری جایی؟؟

یک پسر جوان رهگذر:ای وای خانوم حالتون خوبه؟؟من ماشینم همین جا پارکه یه لحظه وایسین با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!!


انشای دانش آموز دوم دبستان

ماحیوانات را خیلی دوست داریم بابایمان هم همینطور.ما هرروز در مورد حیوانات حرف میزنیم بابایمان هم همینطور.بابایمان وقتی باما حرف میزند از حیوانات هم یاد میکند،مثلا امروز بابایمان دوباره به ما گفت:توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید:کره خر مگه من نشستم سر گنج؟؟                                                                                                 

چند روز پیش وقی با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه عمه زهرا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان.بابایمان هم که آن روی سگش بالا آمده بود به آقاهه گفت:مگه کوری گوساله؟آقاهه هم گفت:کور باباته یابو،پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی زن دایی!!

بابایمان هم گفت:برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.

بعد مامانمان به بابایمان گفت:مگه کرم داری آخه؟؟خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟؟