آقامنصور تو تهرانپارس راننده مینی بوس بود.هر مسافری به هر مقصدی دست بلند میکرد میگفت که  به مسیرش میخوره.یه روز آقا خیری هفت صبح داشت میرفت کوچه پشتی برای شعله زرد دارچین بخره.

آقا منصور:آقا خیری کجا تشریف میبرید بیا بالا برسونمت

خیری:ممنون میرم کوچه پشتی آدم برای بیست قدم که سوار مینی بوس نمیشه.

آقا منصور:بیا بالا تعارف نکن میرسونمت.

خیری:دست شما درد نکنه حالا که میگی باشه.

آقا منصور:نوکرتم خیری جون.

مسافر۱:صادقیه؟

آقا منصور:میخوره بیا بالا.

خیری:آقا منصور چرا این طرفی میری؟؟نگه دار پیاده میشم.

آقا منصور:بذار این بنده خدارو هم برسونم صادقیه بعد شما رو هم میرسونم.

مسافر ۲:شهر ری؟

آقا منصور:بیا بالا میخوره!

خیری:آقا منصور،حالا داری مارو میبری شهر ری؟

مسافر۳:رودهن؟

آقا منصور:بپر بالا.رودهن هم میریم!!

خیری:آقا منصور ساعت دو بعد از ظهره!دارچین نخواستیم رو شعله زرد فلفل میریزیم بذار من برم!!!

آقا منصور:جون داداش اذیت نکن. یه بار اومدیم مرام بذاریم ها!هی تو سرمون نزن دیگه!!!

ساعت هشت شب شد!

آقا منصور:خیری جان بیدار شو!

خیری:چی شد رسیدیم کوچه پشتی؟؟

آقا منصور:نه شرمنده یادم نبود جاده رودهن دور برگردون نداره باید تا آمل بریم!!!

خیری:آخه مرد حسابی، کوچه پشتی کجا آمل کجا؟؟

آقا منصور:حالا بیا و به ملت خوبی کن.بده دارم میبرمت شمال؟؟

بالاخره خیری بیچاره فردا ساعت هشت و نیم صبح رسید کوچه پشتی.یه کم دارچین خرید و برگشت خونه و زنگ در خونه رو زد.

زن خیری:کیه؟؟

خیری:منم دارچین خریدم برات!!