داستان کوتاه و جالب
آقا منصور:آقا خیری کجا تشریف میبرید بیا بالا برسونمت
خیری:ممنون میرم کوچه پشتی آدم برای بیست قدم که سوار مینی بوس نمیشه.
آقا منصور:بیا بالا تعارف نکن میرسونمت.
خیری:دست شما درد نکنه حالا که میگی باشه.
آقا منصور:نوکرتم خیری جون.
مسافر۱:صادقیه؟
آقا منصور:میخوره بیا بالا.
خیری:آقا منصور چرا این طرفی میری؟؟نگه دار پیاده میشم.
آقا منصور:بذار این بنده خدارو هم برسونم صادقیه بعد شما رو هم میرسونم.
مسافر ۲:شهر ری؟
آقا منصور:بیا بالا میخوره!
خیری:آقا منصور،حالا داری مارو میبری شهر ری؟
مسافر۳:رودهن؟
آقا منصور:بپر بالا.رودهن هم میریم!!
خیری:آقا منصور ساعت دو بعد از ظهره!دارچین نخواستیم رو شعله زرد فلفل میریزیم بذار من برم!!!
آقا منصور:جون داداش اذیت نکن. یه بار اومدیم مرام بذاریم ها!هی تو سرمون نزن دیگه!!!
ساعت هشت شب شد!
آقا منصور:خیری جان بیدار شو!
خیری:چی شد رسیدیم کوچه پشتی؟؟
آقا منصور:نه شرمنده یادم نبود جاده رودهن دور برگردون نداره باید تا آمل بریم!!!
خیری:آخه مرد حسابی، کوچه پشتی کجا آمل کجا؟؟
آقا منصور:حالا بیا و به ملت خوبی کن.بده دارم میبرمت شمال؟؟
بالاخره خیری بیچاره فردا ساعت هشت و نیم صبح رسید کوچه پشتی.یه کم دارچین خرید و برگشت خونه و زنگ در خونه رو زد.
زن خیری:کیه؟؟
خیری:منم دارچین خریدم برات!!![]()
سلام.من آیدا هستم.به وبلاگ من خوش اومدین.امیدوارم اوقات خوبی در این وبلاگ داشته باشین.نظر یادتون نره.