افسوس
بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد .منصور سکوت رو شکست و گفت:ورودی جدیدی؟؟ژاله هم سرشو به علامت تایید تکان داد.منصور و ژاله بعد از ۷سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشان بود بیدار شد.از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند اونا همدیگر رو دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ،عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا میداشت.
منصور دانشگاه رو تموم میکرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمیتونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تموم شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون و چرا قبول کرد.طی ۵ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردن.یه زندگی رویایی که همه حسرتشو میخوردن ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی ای دو عاشق را نداشت ..............
در یک روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستان های مختلفی برد ولی همه دکترا از درمانش عاجز بودن....بیماری ژاله ناشناخته بود .اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد .منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان اونجا هم نتونستن کاری بکنن.بعد از اون ماجرا منصور سعی میکرد تمام وقت آزادشو برای ژاله بذاره ساعتها براش حرف میزد براش کتاب میخوند و....
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور میکرد.منصور ابتدا با این افکار میجنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر و خواهر منصور آتیش بیار معرکه بودن و منصور رو برای طلاق تحریک میکردن.منصور دیگه زیاد با ژاله نمیجوشید و بعد از اومدن از سرکار یه راست میرفت اتاقش.حتی گاهی میشد که دوسه روز با ژاله حرف نمیزد .یک شب که منصور و ژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من ومن کردن به ژاله گفت:ببین ژاله میخوام یه چیزی بهت بگم.ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد تا منصور حرفشو بزنه .منصور گفت:من دیگه نمیخوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتر بگم میخوام طلاقت بدم و مهریتم..........در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتر بودن که روزی در اونجا با هم محرم شده بودن.منصور و ژاله به دفتر طلاق و ازدواج رفتن و بعد از مدتی پایین اومدن و در حالی که رسما از هم جدا شده بودن منصوربه درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه خونه ی مادرش . ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرد و گفت:لازم نکرده .خودم میرم .بعد عصای نابینا ها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد
.ژاله هم میدید هم حرف میزد .منصور گیج بود نمیدونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده؟؟؟منصور با فریاد گفت:من عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی؟؟بعد با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.وقتی به مطب دکتر رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه ی دکترو گرفت و گفت:مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم؟؟دکتر در حالی که تلاش میکرد یقشو از دست منصور رها کنه قضیه رو جویا شد . وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون دادو گفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد .همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود.منصور گفت:پس چرا به من چیزی نگفت؟؟دکتر گفت:اون میخواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه.منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت.....
فردا روز تولدش بود....... ![]()
سلام.من آیدا هستم.به وبلاگ من خوش اومدین.امیدوارم اوقات خوبی در این وبلاگ داشته باشین.نظر یادتون نره.