شبنم:درس علوم داشتیم و معلم در مورد طریقه به وجود آمدن شبنم توضیح میداد و من هم مثل میشه مجله ای بازکرده و سرکلاس مشغول خواندن آن بودم.جالب اینکه مطلبی که میخواندم سرگذشت دختری به نام شبنم بود.در داستان غرق شده بودم که دستی مجله را از جلویم قاپید و هنگامی که سرم را بلند کردم قیافه عصبانی معلم را  بالای سرم دیدم که میگفت:توضیح به ببینم شبنم چیست؟؟؟ومن به تصور اینکه در مورد مجله صحبت میکند با دستپاچگی گفتم:آقا شبنم زن همایون بود که.......  ناگهان کلاس از صدای خنده منفجر شد و من تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم

هشدار:پیام نمای تلوزیون را آورده بودم و مشغول خواندن درمورد هشدارهای پلیس ۱۱۰بودم .در بخشی نوشته بود:زمانی که در خانه تنها هستید به کسی نگویید درخانه کسی نیست.هنوز جمله را تمام نکرده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد.خیلی هول شده بودم و در فکر آن بودم که چه بگویم .به هر حال آیفون را برداشتم و گفتم:هم من هستم هم پدرم خانه است !!ناگهان پدر را شناختم که فریاد میزد:دختر مگه عقلت رو از دست دادی؟؟در رو باز کن!بعد از توضیح ماجرا برای پدر کلی باهم خندیدیم

خواب عمیق:آن روز استاد رو به بچه ها کرد و گفت:برای شروع درس جدید باید نقشه هایی را روی تخته بکشم و شما در این فاصله مشغول مرور درس باشید تا من کارم تمام بشود.کار استاد بیشتر از ۴۰دقیقه طول کشید .شاگرد بغل دستی ام در این فاصله به خواب عمیقی رفته بود .زمانی که استاد گفت:بچه ها توجه کنید.دوستم را بیدار کردم و برای اینکه خواب از سرش بپرد به شوخی به او گفتم: استاد از تو خواست بروی و تخته را پاک کنی.او که استاد را متوجه خود دید بلافاصله از جای خود بلند شد و به پای تخته رفت و بقیه ماجرا را خودتان حدس بزنید

این مطلبا رو از کتابی به نام لحظات خاطره انگیز دانش آموزان نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد