خیابان عوض شده بودونوازنده نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد.نئون ها در ویترین مغازه دیگر کسالت بار نبودند و...

مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت خیابان نمی توانست این قدر تغییر کند.نگاهش را داد به تابلوی خیابان.اما دید اسم خیابان همان است که بود.به فکر فرو رفت.....دنیا و این همه زیبایی!!باورش نمیشد.

مرد عاشق شده بود و نمی دانست!!!